یکی دیوانه ای آتش بر افروخت مسم در بوته هستیی زرم کن
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من که بغض آشنای ابر گریه می خواهد بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد
سلامی گرم به دوستان عزیزم در این هوای پاییزی سرد سلامی گرم با نفسهای گرفته... امروز هم مثل تمام روز های بارانی من درم را به سوی آسمان ابری پر دادم دلم را روی ابرهای خشمگین نشاندم و با گرمای دلم توانستم دل ابرها را بدست بیاورم, امروز هم مثل تمام روزهای بارانی زیر باران قدم میزدم همه جارا قطرات فرا گرفته بودند اما روی سر من... امرمز هم مثل همیشه زیبا بود مثل تمام روز هایی که خورشید را در آغوش ندارم اما در دلم با وجود زیبایش گرمایش را حس میکنم, با وجود خورشید جاودانه زندگی همیشه روح من گرم و گرمتر میشود و همیشه دستانم مثل آتش شعله ور... امروز روز پاییزیست اما دل من بهاریست گرچه دلم گرفته از این روزگار سخت که پر از خنجرانیست که از پشت سر به سویت می آیند و روی دسته آنها هک شده دوست عزیزم بنوش, اما دل من آرام است زیرا قولی دادم که آرام باشم و دلم دی دغدغه نمی گذارم که روزی دلم را به وسیله ی دشنه تنهایی بدرند من خودم را با تنهایی خوی می دهم تا تنهاییم را نگذارم دیگر تنها بماند... حرفهای دلم امروز زیاد است زیبا بوی بارانی که توی آسمان پیچیده دلم را در بر گرفته من دلم بارانی شده همان طور که سر تا پایم نیز بارانی شده... این شعر رو تقدیم میکنم به تمامی شما دوستای عزیزم (از مهدی اخوان ثالث) پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
سلام به تمامی دوستای عزیزم امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید... امروز به افتخار عزیزی که دوستش دارم این شعر را از حضرت سعدی آپ میکنم امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد... که دستت بر نمیدارم ز دامن چنان مرغ دلم را صید کردی اگر دانی که در زنجیر زلفت گرفتارست در پایش میفکن
می تراود مهتاب می درخشد شبتاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در ، می گوید با خود : غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند...
همه خکسترش را باد می برد
وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن 
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه ی آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم

توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نميدم
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
توو مستی و بی خبری اسیره می خونه بشم
امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم
توو شهره این غریبه ها دردم و فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
از این همه در به دری توو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری دلم رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم


| نقوش خلوت گاه : نقوش خلوت گاه |






