|
راستش الان نیم ساعته که زل زدم به کامپی هر چی فکر میکنم نمیتونم مطلبی واسه شعرم پیدا کنم انگار یه بغضی تو گلومه.انگار مغزم از کار افتاده به خدا دیگه از اوضاع خسته شدم کاشکی زود تر این سختی های لعنتی تموم شه هیچ گاه کم نیاوردم و تمام سخت هارو تحمل کردم اما اینبار سخته تحملش........... من ، يه غريبه ، توي شهر بي وفايي تو ، خود فرياد ، توي اوج بي صدايي **** من ، تك و تنها ، توي اين زمونه ي پوچ تو ، خود مقصد ، بهترين جا واسه ي كوچ **** من ، يه درختم ، خشك و بي برگ توي بيشه تو ، گل سرخي ، شاد و خندون تا هميشه **** من ، يه جزيره ، كه جدا از همه خاكه تو ، مثل دريا ، كه وسيع و صاف و پاكه **** من ، پر ظلمت ، پر وحشت و سياهي تو ، خود نوري ، مثل خورشيد مثل ماهي **** من ، خالي از خويش ، گمشده تو بينهايت تو ، مثل كوهي ، پر غروروبا صلابت **** من ، يه پرنده ، سرنوشتم يه قفس بود تو ، يه قناري ، آرزوت يه هم نفس بود **** من ، پر گريه ، پر التماس و خواهش تو ، ميكشيدي ، بر سرم دست نوازش **** من ، مثل فرهاد ، جان به راه عشق داده تو ، تا ته عمر ، دل به غير من نداده سلام به تمام دوستان عزیزم امشب مثل قدیما نمیدونم چی می خوام بنویسم فقط میدونم تنهایی خیلی آدمها رو مجبور به نوشتن میکنه منم که همیشه یکی از اون آدمای تنها بودم حتی در اوج شلوغی بازهم تنهاترینم... امیدوارم که هیچ وقت کسی تنها نباشه و با تنهایی خودش رفیق نشه آخه فکر میکنه تنهایی همدم خوبیه براش اما کمک کم میبینه که همین تنهایی مثل خوره افتاده به پاشو، بازهم مثل خیلی وقتها دارم مینویسم اما چشمام روی کیبورد نیست حتی نمیفهمم دستانم چه حروفی را می نوازند فقط میدونم، به یه چیزی اعتقاد دارم از روح و جسم با تمام وجودم قبولش دارم، می خواید بدونید اون چیه؟ من میگم هر وقت دلت میگیره و حس تنهایی آزارت میده یا وقتی که خیلی اعصابت به هم ریخته و به هم ریخته هستی، دوتا کار میتونی انجام بدی، ۱- یه دفتر بگذار جلوت یه مداد آبی آسمونی با سبز روشن و زیبا بگیر دستت که حس آرامش به روحت ببخشه بشین تا میتونی صفحات دفترو خط بزن و زیبائیه دونیارو توی اون خطها بنگر، ۲- بشین پشت سیستم و صفحه دلت رو باز کن و چشماتو ببند اولین کلمه ای که به ذهنت رسید شروع کن اونو ادامه بده با کلمات زیبا و دلنشین خودتو آروم کن صفحه دلت رو اینطوری خط بزن... من امشب از راه دوم استفاده میکنم صفحه کوچک دلم رو باز کردم و دارم خط خطی میکنم شما هم امتحان کنید ولی امیدوارم بدونید چی می نویسید نه اینمه مثل من ندونید می خوام بعد از مدتها متنی آپ کنم نمی دونم چی اما در مورد تنهایی می خوام... زیباترین آواز در سمفونی تنهایی در اوج فرو رفتن در خویش در اعماق قله ی رهایی به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا که برهاند تورا از قفس بغض که بپرسد: ( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟)) کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!! ای کاش تو بودی و من تنهایی را از آغوشم دور می کردم و تورا جانشینش سکوت شبهای سیاه و بی صدا پر از بهانه های دل برای توست هر ثانیه لحظه شماراین سکوت درحسرت لحظه ای خندیدن توست درگیر و داردیدن خورشید شب درجست و جوی ردپای دل توست پیدا نمی کند تو را اما هنوز هر شب میان آسمان درپی توست قهراست حتی آسمان با این غریب تنها نیاز من فقط بخشش توست شبها صدای ناله های جغد شب تنها صدا در قحطی آواز توست میسوزم هرشب درفراق زلف تو پروانه ی قلبم پی شعله ی توست آسان نیافتم من نگین عشق را تقدیم این جانم بهای عشق توست
مدت زیادی بود معنی یه کلمه ذهنمو مشغول کرده بود عشق.... توی هر فرهنگ لغتی که دنبال معنیش میگشتم چیزی جز همون معانی تکراری وکلیشه ای پیدا نمی کردم از خیلی ها هم راجع بهش پرسیدم که هرکس یه جوابی داد تا اینکه یه روز یک حسم بهم گفت:عشق رو باید خودت معنی کنی اولش نفهمیدم منظورش چی بود. ولی یه روز که توو حال وهوای خودم بودم یک دفعه معنی عشق رو فهمیدم عشق یعنی...... عشق یعنی پرواز قناری یعنی تا سحر بیداری یعنی ثانه شماری یعنی حس بی قراری عشق یعنی بودن چون تو هستی یعنی تو منومی خواستی یعنی زندگی توو مستی یعنی ترک خود پرستی عشق یعنی من گدا و تو شاه یعنی من تاریک و تو ماه یعنی با هم توی یک راه یعنی پایان غم و آه عشق یعنی امروز یعنی فردا یعنی دنیا واسه ی ما یعنی پر زدن توو رویا یعنی ماهی ها توو دریا عشق یعنی من برات یه گلدون یعنی تو یک گل خندون یعنی ما شاد و غزل خون مثل لیلا مثل مجنون
دوستتون دارم دوستان عزیزم در ساحل عشقم در انتظار دیدار ردپای زیبای پایتان هستم... + نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 19:9 توسط غریب آشنا (حمید) |
سلام دوستان عزیزم شب قدر شده شب قدر دانی شب زیبایی که تمامی مسلمانان جهان را تا صحرگاه بیدار نگاه میدارد شبی که هر کس از دستش دهد کل دنیارا ازدست داده شبی که تمامی ما زیبایی آن را میدانیم این شبها را از دست ندهید...
برای نوشتن از این شب قلم من رنگی از خود ندارد نمی تواند در این شبهای غمگین و بزرگ سفید بنگارد غمگین و سر شکسته با خطوطی ریز و نالان می نویسم شب قدر شب قدر دانی از خدا و از تمامی بزرگان است شبی که باید خودمان را از تمامی گناهان پاک کنیم بارها پاک کردیمو دوباره به دنبال گناه رفتیم اما بیاید اینبار پاک کنیم و به دنبال گناه نریم بیای با خدای خودمان احد بندیم که گناه کار نباشیم و شیعه علی باشیم... کاش علی را آن گونه که بود می دانستیم (نه تنهایی که پناه به چاه می آورد) کاش قرآن را به دل می گرفتیم نه به سر کاش غذای یتیمان را نمی بریدیم.(وصلش پیشکش) کاش نام علی را کار نمی دانستیم و لباسش را ابزار نمی کردیم کاش تمام علی را می دیدیم نه تنها امر به معروف و نهی از منکرش را (که اگر آن را هم درست می دیدیم امر به منکر نمی کردیم و نهی از معروف) کاش یک بار هم علی را عاشق زهرا می نامیدیم به جای شوالیه ای قدرتمند کاش شب قدر را هر شب می کردیم و کاش...
مولاي من
شب قدر هم آمد شب قدر داني شب خدا و بنده نازنينا... اي همه ي ايمان من كاش من هم بر رهت شيعه باشم تا چون تو قدر بدانم اين شب را يا علي اي همه ي ايمان من جرم ناخواسته بر من ببخش مرا شيعه بودن بياموز مولا مولاي من اي همه ي ايمان من اذن تو آيا در گوشم نجوا مي شود مولا ؟ ... مولاي من ... مولاي من ... مولاي من ... عليِ فاطمه اي همه ي ايمان من ...
...
...
... لطفاْ مرا نیز میان دعاهای زیبایتان فراموش نکنید + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 23:9 توسط غریب آشنا (حمید) |
|